|
|
| |
|
|
| |

اين بحث و جدلهاييه كه ممكنه برا هر كسي وقتي كه ميخواد با يه جنس مخالف رابطه برقار كنه بوجود بياد ... نميدونم خوب تو ذات هر انساني يكي از اين بالايي ها حرف اولو ميزنه . نگید که اینطور نیست چون در اینصورت باید بگم که شما یه دروغکو بیش نیستید . دنیای عجیبی داریم شاید هم روال طبیعی زندگی همین باشه ... کثافت و چاپلوسی و شهوت حرص و طمع از سر و روش میباره . جایی دوری هم نمیخواد برید ادمهای این دنیا منو تو هستیم کسی از مریخ یا سیاره های دیگه اینجا رو به لجن نکشیده ... همه ي ما بت پرست شديم هر كدوم از ما بنده يچيزيه ... بيخيال حالا ادامه بحث خودمون :
خوب همه ی ما جزو یکی از این گروه ها هستیم نگید که نیستید و حالا طبق تحقيقاتي كه كارشناسهاي ما انجام دادن :
از کسانی که جزو گروه اول بودن ... یعنی كساني كه به حرف عقلشون گوش دادن اكثرا ضرر نكردن هرچند سود چنداني هم نديدن ...
اما آمار وحشتناك از كساني كه به حرف دلشون گوش دادن ... ...كساني كه جزو اين گروه بودن طبق آمار حدود ۴۵.۸۲% منجر به مرگ هاي ناگوار شده كه اينجا از تشريح چگونگي اين نوع مرگ ها معذوريم ... ! ۲۳.۹۴% آوارگي خونه و كاشانه بوده . حدود ۹.۹۹% يعني حدود ده درصد منجر به رفتن به كما. ۴.۸۴% منجر به ديوانگي. ۴.۲۸% منجر به قطع عضو ( بي دل شدن). ۳.۷۵% تغيير مسير زندگي يعني پيوستن به گروه هاي ديگه. ۳.۱۱% فراموشي. ۳% خلافكار.......... و هنوز از عاقبت بقيه افراد اين گروه اطلاعي در دست نيست ... هرچند حدود ۱٪ گزارش خوشبخت شدن هم گزارش شده که البته از منابع مطمئنی بنوده ...!
از گروهي كه به حرف چشمشون عمل كرده بودن ۹۹.۶۷% پشيموني گزارش شده و حتی بعضي منابع خبري گزارش دادن كه افراد اين گروه به گ... خوردن افتادن !
و گروه حرص و طمع ... هرچند آمار موفقيت اين گروه به نسبت خوب بوده (نزديك به ۵۰%) اما تقريبا به نسبت مساوي هم بيماريهاي اعصاب و روان و سكته هاي قلبي و مغزي و راطه هاي مخفي زن و مرد رو هم گزارش داده شده ...
و اما گروه آخر ... (فقط ﺴﮐ...) هنوز هيچ گزارشي مبني بر وجود ضرر و زيان مالي و جاني براي كساني كه جزو اين گروه بودن گزارش نشده ... البته آمار متناقضي هم وجود داره كه بعضي منبع هاي خبري تا ۱% ضرر و زيان رو گزارش دادن … 
خوب البته سرشت و ذات آدمها رو نميشه تغيير داد ... هنوز هم برام جاي سواله كه چرا بعضي ها تو اين زمينه تلاش مي كنن و به نتيجه كارشون اميد دارن ! يه چند بيت شعر رو يادمه البته هنوز معلوم نيست كه از فردوسي بزرگ هست يا از ابوشكر بلخي خيلي جالبه ميگه :
درختی که تلخاست ویرا سرشت / گرش برنشانی به باغ بهشت / ور از جوی خلدش به هنگام آب / به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب / سرانجام گوهر به کارآورد / همان میوهٔ تلخ بارآورد
ولي يه گروه ديگه اي هم اين وسط هستن كه هيچ چيزي براشون مهم نيست يا بقول بعضي ها تو هيچ خطي نيستن ... فقط دارن قوانين زنده بودن رو رعايت مي كنن يعني غذا ميخورن و ميخوابن شايد كار هم بكنن ... نه اهل دلن نه شهوت و پول و عقل و چيز ديگه اي ... باني اكثر رابطه هاي اين گروه كس ديگه اي غير از خود فرده ... اونم از روی دلسوزی نه حس مسئولیت یا وظیفه درمورد اين گروه نميخوام حرفي بزنم هرطور راحتين ! ... بعضی ها هم ترکیبی از چند مورد بالا با هم هستن ... ولی خوب هیچکس دیگه خودشو نمیتونه گول بزنه (البته داشتیم بعضی ها تو این زمینه هم به موفقیت های بزرگی دست پیدا کردن) هرکدوم از ما تو یکی از این گروه ها قرار می گیریم .
آه اما امان از دل ... امان از دل ... امان از دل عاشق ...
چرا بيخودي تعارف كنم نميتونم بگم همه اعضاي اين گروه ها برا من قابل احترامن ...بیخیال فقط خودتونو گول نزنین خداییش شما تو انتخاب یه دوست یه همسفر یه همراه چه چیزی بیشتر براتون اهمیت داره ؟ ... ها ؟ يعني اولويت براتون چي بوده يا هست ؟ حالا شما جزو کدوم دسته هستین ؟ ●●●◄ ... نظر همرو ديدم اما هيچ كدوم تقريبا اون چيزي كه منظور من بود , نبود ... بعي ها تركيبي از چند مورد با هم رو ميگن بعضي ها موارد جديد ميارن بعضي ها خودشونو گول ميزنن ... بعضي ها هم ... بيخيال ... بين اين 5 موردي كه بالا آورده بودم يكيش اون ته ته وجود ما و شخصيت ما داراي اولويت نگيد عقل و دل ... نگيد چشم و دل ... و ... اون اولويت رو بگيد ميدونين اينطوري بگم بهتره ... فكر كنيد تست داريد ميزنيد ... اولويت براي شما كدومه ...؟ اون ته وجود و شخصيت شما اولويت با كدوم ايناست ؟
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
امیدوارم کتابیو که تو پست قبلی گذاشته بودمو تا الان دانلود کرده باشینو خونده باشین یا اگه تا حالا اینکارو نکردین همین الان وقتشه , این گنج رو از دست ندین ...
اما متن یا پستی که میخوام این بار بذارم یکم به همکاری شما بستگی داره , ییچیزیو همه ما میدونیم اینکه یه روزی بدون خواست خودمون اومدیم تو این دنیا و قراره یه مدتی هم اینجا باشیم و یه روزی هم باید بریم ... باید ¸ نه شاید ...! ... آره باید بریم !
شاید بهتر باشه بعضی وقتها سکوت کرد , فکر کرد , یه تصمیم جدید گرفت ... شاید باید گذشته هارو تو گذشته دفن کرد شاید تاریخ تولد منوشما اونی نباشه که توی شناسناممونه¸میفهمی چی میگم ؟ شاید باید راه خودمونو پیدا کنیم , واقعا ما اینجا چیکار می کنیم ؟ چرا ؟ چرا اینجا ؟ قراره کجا بریم ؟ این مدت باید چیکار کنيم ...
فقط کاش , منو تو میفهمیدیم , اومدی , رفتنیه ... کاش ...
هرچی که هست باید به اعتقادات هم احترام بذاریم , میتونم به جرات بگم نهایت آرزوی یه انسان تو زندگیش رسیدن به آرامشه , شاید چیزی که برای من آرامش باشه برای کس دیگه این معنی رو نده ... نباید خواسته های خودمونو به کسی تحمیل کنیم ...
میخوام یه صفحه توی وبلاگم اضافه کنم که حرفهای شما , جمله های قشنگ شما در مورد "زندگی" باشه یا میتونه قشنگترین جمله ای که به ذهنتون میرسه یا یه بیت شعر ... فرقی نمی کنه ... که به اسم خودتون میذارم اونجا ...
جمله هاتونو تو قسمت نظرات بصورت خصوصی بنویسین ..
منم با اسم خودتون میذارمش تو صفحه "زندگی" .
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |

برخلاف همیشه توی این پست میخوام از کس دیگه ای بگم , میخوام درمورد یه کتابی که برای خود من خیلی با ارزشه , خیلی زیاد , و خیلی هم دوسش دارم و احساس میکنم که , خوب نمیدونم چطور بگم , خوندن این کتاب , میخوام بگم برای همه مردم دنیا اما بیشتر دوس دارم بگم برای ما ایرونیها , واجبه ... یه چیز دیگه هم خارج از موضوع بگم وبلاگ من فقط همین صفحه روبروی شما نیست بیشتر وبلاگ من تو قسمت صفحات دیگره که سمت چپ لینکشون کردم اونجا هم حتما سر بزنید ( با تشکر ) , خوب حالا برمیگردم سر موضوع این پست ... :
این کتاب اثر نویسنده ای انگلیسی با نام اریک آرتور بلر با نام مستعار جورج اورول (George Orwell) که بیشتر شهرتش مرهون همین رمان باارزششه , شاید زمانی که شروع به خوندن این کتاب می کنید در چند صفحه اول براتون تنها حکم یه داستان بچه گانه از چندتا حییوون تو یه مزرعه باشه اما وقتی با ماجراهایی که برای این حیوانات توی اون مزرعه اتفاق میفته روبرو میشید و ... پی به اوج زیبایی و ظرافت این کار میبرید و به روح جورج اورول درود میفرستین ... که چقدر زیبا یه جامعه رو در قالب یه داستان ساده بیان میکنه ...
خوندن این کتاب رو به همه توصیه میکنم ...
در این قسمت دوتا لینک در باب معرفی خود جورج اورول و کتاب بی نظیرش قلعه حیوانات میذارم و در قسمت ادامه وطلب لینک دانلود نسخه PDF و نسخه موبایل کتاب رو براتون میذارم که اگه نخوندین حتما دانلود کنید و بخونید این شاهکار بینظیر رو از دست ندین ...
┘◄ درباره جورج اورول
┘◄ درباره قلعه حیوانات

اگه لینکهای دانلود مشکلی داشتن حتما توی قسمت نظرات برام بنویسید تا رسیدگی کنم ...
دانلود کتاب در ادامه مطلب :
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |

اتاقی سرد با دیوارهای دوده خورده , که بوی نم میدهد و سالهاست رنگی به خود ندیده ... تنها سکوت با من حرف می زند ! این سکوت چه آرامش عجیبی دارد . دیر زمانیست که احساس سرما می کنم . چرا همیشه هوای اتاق من سرد است !؟ انگار خون در رگهایم یخ زده , نه , اصطلاح لخته شده بهتره علمی تره , اما چه اهمیتی دارد ! هیچ چیزی مرا به هیجان نمی آورد مرا چه شده که این چنین مرده ام !؟ من خیلی مرده ام ! اما نه من نفس میکشم ! هر دقیقه 3بار ... هرچه گوشهایم را بیشتر تیزمی کنم بیشتر احساس سکوت می کنم ... ! انگار , واقعا مرده ام ! من مرده ام یا دنیا مرده است ! ... میخواهم به دوران کودکی خود برگردم , خدایا کدام طرفی ؟! هرکس تو را به سمتی می خواند , هرجا که هستی , عدالتت را نخواستم این همه عدالت مرا آزار میدهد یکم بی عدالتی کن , مرا بکش ... مگر همین من نبودم که روزگاری خورشید در مقابل گرمای وجودم سر تعظیم فرود می آورد ... چه کسی این گونه خواست ... آهای کسی جواب سوال مرا می داند ؟ انگار همه قبل از من مرده اند ! هوشیاری من , آخر کار دستم داد , چه میشد من هم مثل همه حیوانات میخوردم و میخوابیدم و تولید مثل میکردم ! مگر زندگی همین نبود ؟! من تباهی را برگزیده ام , میدانم ,گناهکارم ,من مثل شما خوب تولید مثل کردن را بلد نبودم ! بارها خواسته ام از بین شما بروم اما نشد !
کیست که انکار کند شیطان با اولین گناه انسان متولد شده است ...! چه کسی میگوید: شیطان بود ؟ شیطان ؟ ... ای ابله ... آه , حتما او تو رو نمی شناسد , بیچاره ی ابله , روزگاری که تو سر کار بودی , دیده بودمش که غاز می چرا ند ...
انگار به پایان زندگی ام نزدیک میشوم چه خوب اثر کرد , چه بی درد, همانطور که گفته بود , خدا به روزیش برکت دهد عجب جنسی بود ... باید کارتم را بزنم ... امروز سخت کار کرده ام ... بیشتر از دیگران , باید حق این اضافه کاری خود را بگیرم , هیچ وقت بیشتر از حق خود نخواسته ام ! میدانی حق چیست ؟ من هم نمی دانم ! این کلمه دیگر از کجا آمده است ؟ ( از همانجایی که عدالت آمده ! )
این گوشت و استخوان مرا اسیر خود کرده ... میدانم من به اینجا تعلق ندارم ... فقط بیشتر انسانها با این دنیا ارضا می شوند ...
ضربان قلبم کند شده است ...
فرشته زیبای مرگ , این اسم را کجا شنیده ام ؟ تعریف زیبایی و مهربانیش را زیاد شنیده ام بیا که برایت فرشی قرمز پهن کرده ام آری خودم پهن کرده ام ... بجان خدا خودم پهن کرده ام ... بیا که هیچ مهمانی را جز تو اینگونه انتظار نکشیده ام . شاید هم کشیده باشم اما اشتباه بوده . بیا گریه می کنم بیا . بیا مجنونت شده ام بخدا کارم در این دنیا تموم شده , نه , اصلا من اینجا کاری نداشته ام ... مگر از من تکامل نمی خواستی من در اوج تکاملم می دانم این دنیا تنها یک تابلو پر زرق و برق و بزرگ بود , فقط بیشتر انسانها با این دنیا ارضا می شوند ...
(صدای باد که به پنجره می کوبد) تو دیگر چه میخواهی , دست از سر پنجره اتاق من بردار , من دیگر در بروی تو یکی باز نخواهم کرد , دیگر حرفت را باور نمی کنم , که از خانه ی او عبور نکرده ای ... باز بوی تن او را برای من آورده ای ؟ این بوی ناخالص مرا آزار می دهد , می دانم میدانم که دیگر بویش برایم قابل تمیز نیست ... دیگر خالص نیست ... این ناخالصی آزارم می دهد ... شاید این سالها هم بیهوده گذشت ... برو به پنجره کسانی بکوب که ناخالصی برایشان مهم نیست اصلا چیزی برایشان مهم نیست , گاو گرسنه به تازگی و کهنگی علوفه نگاه نمی کند ... فقط می خواهد گرسنگی خود را ارضا کند ... پس برو !
همه چیز سیاه و سفید است , نه نه نه , سیاه و سفید برای شما معنی دارد برای من فقط سیاه , سیاه به رنگ قلب تو به رنگ سرنوشت من ...
بگویید مرا با دستان او کفن کنند ... زیرا کفنم را نیز سفید نمی خواهم ! زندگی در شب بود و عقل ناقص و گمراه ... تکامل میخواستم که دارم ... دیگر چه کار به اصراف اکسیژن و علوفه ؟! حال , نه بهشت میخواهم نه حورش را نه دیدار تو را , فقط مثقالی آرامش ! فقط از خدا می خواهم بعد من هم به شما اجازه زندگی دهد میدانم این حق را ندارید ... اما چه کنم که ... بر روی تکه کاغذی که نمی دانم از کدام چرک نویس من کنده شده و بر کف اتاق ... اخرین جمله ام را می نویسم : من امشب , دور از دست های تو از این دنیا می روم , دستهایم را بخاطر بسپار , هیچ کس نمی تواند جلوی رفتنم را بگیرد ...
بوی باران تازه می آید , نکند بوی چشم تر باشد ؟!
با صدای تاری از دور احساس گرمایی در وجودم می کنم ,کاش این صدا قطع نشود , چه خوب که قطع نمی شود , موسیقی را از ازل دوست داشته ام , اشکی ندارم که نثار این زیبایی کنم ! انگار بلند تر می شود ! چه نزدیک شد ! ! ! ! ! ! ! ! ! !
...
صدای تار پشت در اتاق من !؟
(صدای کوبیدن در) تق تق تق ...
(با شتاب به طرف در می رود و در را باز می کند)
...
ف ف فرشته ی مرگ ...
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |

در ابتدا میخواهم بگویم ,که من به پیابران حق میدهم ,که قبل از هدایت انسانها چند سالی دوره چوپانی را دیده باشند ...!
اما تو , تو نیمه گمشده ی من نبودی , نیمه گمشده من , آرامش من است ...!
به کجا چنین شتابان ؟ به گذشته نیز شاید ... به کجا چنین شتابان , چی ؟ به هر آن کجا که باشد ... ؟! چی ؟ دیوانه ,با این چشمان بسته و گوشهای کر ,زمین میخوری ,دوستش گفت ! من بنفش مینویسم , زیرا من بنفشم , رنگ تو چیست ؟ دورنگی ... ؟! آیا ما داریم خودمان را فریب میدهیم , یا حس چشایی ما بقدری ضعیف شده است که وقتی سنگ نمک را به جای نبات زعفرانی در چای سریلانکایی که بوی عطر مصنوعی آن آدم را گیج می کند میریزند و به خوردمان می دهند با به به و چه چه همه را یکجا سر میکشیم , و دست صاحبخانه را میبوسیم ...! و فریاد میزنیم که شیر آب کجاست دستانمان از شیرینیش نوچ شده است ! گاهی آرزویی از فکر خسته ام میگذرد که کاش ما هم امروز یک "چه" داشتیم ... کاش ما هم امروز یک "گوارا" داشتیم !چگونه قلمی که به آن قسم میخوردیم کثیف شد , و چگونه آن هوای پاک , دستان پاک و دلهای پاک از زادگاه خود کوچ کردند !
"کیست که بتواند؟
کیست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با یاد کوه های پربرف قفقاز خود را سرگرم کند؟!
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کُند کُنَد!
یا برهنه در برف دی ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بیاندیشد!
نه
هیچ کس!
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد!
از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید
نه هرگز!
هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید
صد چندان بر زشتی آنها می افزاید..."
آیا ما کم خون داده ایم یا این خاک پاک حاصلخیزی خود را از دست داده است ...کشاورز گندم نمیخواهم نهال آزادی بکار ! ای که در این تاتر به دیدن دلقک ها سرگرم شده ای ,دزد دارد خانه ات را می زند ...اه ... میدانی ... اگر شما نمی ترسید من از ترس به خود می لرزم که جواب فرزاندانم را چه بدهم زمانی که از من می پرسد : بابا , عمو برای چه شهید شد ؟ معنی اسم من چیست ؟! ما , اهل , کجاییم ؟!*آزادی را در زادگاهش به بهای خون می فروشند*کیست که بگوید آزادی بیان جدا است از آزادی پس ازبیان...! من سرزمینی را می شناسم که کفتاری بچه 4 ساله معصومی را به قیمت نان از خانواده اش کرایه می کند و در نمایشی برای کفتارهای دیگر دستان او را به زیر چرخ ماشین می گذارد و له می کند و می گوید او نظر کرده است ...!تا کفتارهای دیگر برایش سوت و کف بزنند و پول بریزند ...من سرزمینی را می شناسم که گوسپندانی بی اراده به دنبال چوپانشان می دوند و مر گ بر ... مرگ بر ... مگ مگ ..م گ م گ ... می کنند و در آخر بیانه ای را که چوپانشان نوشته امضا می کنند بیانیه ای به این مضمون : ما را قربانی کنید و با گوشتمان باقالی پلو درست کنید و در محله پخش کنید باشد که رستگار شوید ...!من سرزمینی را می شناسم که کودکی پاک تر از آب در خیابانهای زمستا نی اش با دستان کوچکش آدامس لاویز می فروشد و شب کنار لوله های نفت می خوابد ...!دیگر بس است فقط ای کفتارها و ای گوسپندان بی هویت که خون می دهید اما خون دل می خورید ... این اعتقادات ارثیتان را در سطل زباله بریزید و از درونتان استفراغ کنید که بوی تعفنتان مرا خفه کرده است ...! 
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
( وقتی عشقت , کسی که همه زندگیته بهت تهمت دروغ و دورویی میزنه , انگار یکی داره با کارد رو قلبت یادگاری مینویسه ... )

آ : (اشک تو چشاش جمع شده و داره با دستش با پرزای فرش بازی میکنه, و یه سطل آشغال پر از کاغذهای سوخته) ... چرا سادگی بیش از حد ما آدما باعث میشه که ما فکر کنیم میتونیم یکیو برا خودمون داشته باشیم ... میتونیم کاری کنیم که یکی عاشقمون باشه ... میتونیم عشق رو براش معنی کنیم !
ب : ای بابا بازم که داری مزخرف میگی ...! بچه ها میگفتن داری برا ارشد آماده میشی ؟ این کتابا چیه دورو بر خودت جمع کردی ؟ غزلیات سعدی , دیوان شمس , حافظ ... اینا چیه گوش میدی ؟ جوون تو سن و سال تو آخه سنتی گوش میده ؟! اینجوری درس میخونی ؟ بابا از این چهار دیواری بزن بیرون ... ( چایی رو تند تند میریزه تو نعلبکی و هی پف میکنه )... آ : (زیر لب آروم یه چیزی میگه )... ب : بچه برو فکر نون باش که خربزه آبه , عشق کیلو چنده ؟ بیستو ... سالت شده هنوز این چیزارو نفهمیدی ؟ این ... شعرا چیه ؟! اگه میخوای تو این دنیا موفق باشی عشق مشقو ببوس بذار رو طاقچه , برو تو بازار یه پولی که به جیب زدی دست رو هر دختری بذاری بلشو از قبل شنیدی, تا اون موقعم میتونی خوب حالتو بکنی , لازم نیست خودتو , چی میگن آها "ویرجین" نگه داری , واسه این ...شعرایی که اسمشو گذاشتن وفاداریو این حرفا ! افتاد ؟
آ : هی مواظب حرف زدنت باش فکر کردی با کی داری صحبت میکنی ؟! شنیدی میگن مرد را دردی اگر باشد خوش است ... این دنیا ارزش این حرفارو نداره , کی فکرشو میکرد علی ... ها ؟ کی ؟ (مکث میکنه ) ... الآن بیشتر از چهل روزه که تو کماست ... هر راهی سختی خودشو داره , حتما اونم برا خودش دلیلی داشته , من بهش اعتماد دارم ...
" در طریق عشق بازی امن و آسایش بالاست * ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی " اینو حافظ میگه , شنیدی ...؟!
ب : (داره یه چایی دیگه برا خودش میریزه ) ... چیه دوسش داری ؟ ... اون چی ؟ دوست داره ؟ آره ؟ چرا جواب نمیدی پس ؟ بدبخت ساده اینقدر لیلی به لالای این دخترا نذار دخترو هرچی بیشتر تحویل بگیری بیشتر ازت دور میشه ! بهش گفتی دوسش داری ؟ خبر داره ؟
آ : آره بابا گفتم ...
ب : خوب اون چی اونم دوست داره ؟
آ : ها ؟ ( مکث ) ... نمیدونم , فکر کنم داره ...!
ب : خاک بر سر سادت کنن ... مشخصه تا حالا چقدر خودتو کوچیک کردی جلوش , تا حالا با هم بیرونم رفتین ؟ بهم هدیه دادین ؟ شده یه بار ببوسیش یا اون تورو ببوسه ؟ تا حالا با هم ... داشتین ؟ اصلا اون برا تو چیکار کرده تا حالا ؟ ها ؟...
آ : چیکار ؟ خوب چند بار باهم صحبت کردیم دختر خوبیه , از یه خونواده خوب ...
ب : صحبت کردین ؟ (خنده شدید , چاییشو تا ته هرت میکشه , اون یه چند تا قندی هم که تو دهنش مونده تف میکنه تو استکان) ... خونواده خوب یعنی خونواده پولدار , برو گمشو پسره احمق ساده , تو جامعه نیستیها , اگه میخوای دخترو پابند خودت کنی باید ... ! بدبخت بیا بریم امشب خودم برات یه ... جور کنم , همه این چیزارو فراموش میکنی (با دست محکم میزنه پشت کمرشو چشمک میزنه )
آ : خفه شو عوضی گمشو بیرون ...( با عصبانیت دستشو پس میزنه )
ب : هوی ... چته ؟ بیا خوبی کن ... باشه من میرم ... ولی بزرگ که شدی به حرف من میرسی ... ( با یه لحن مسخره آمیز ) شب خوش داداشی , برو فال حافظتو بگیر , میتونی تا صبحم گریتو بکنی ببینم اون چقدر به تو فکر میکنه ! ( خنده از نوع هرهر)...(صدای بسته شدن در)
آ : گفتم گمشو بیرون ... ( یه چراغ روشن تا صبح ) ...


|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
... اولش ...
فکر کردم داره از عشق میگه ... اما ...
.......... وقتی با دقت بیشتری نگاه کردم ...
.................... دیدم داره روی قبر یه مرده , اسفند دود می کنه ...!!!!!
...؟
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |
نامبرده مدتی ا ست که از خانه خارج شده و تا کنون مراجعه نکرده است ...
خیلیها دنبالشن , ولی هنوز هیچکسی پیداش نکرده ... و از اونجایی که ایشون در یک خانواده مرفه زندگی می کنه تا کنون خیلی ها خواستن که خودشونو به جای اون جا بزنن ... که بعضی هاشونم تا یه جایی موفق بودن ولی نتونستن کاری از پیش ببرن ...
از یابنده خوش شانس و محترم تقاضا می شود که با ما تماس حاصل نماید و از جایزه نفیسی که برای او در نظر گرفته ایم ( یک دست غم عشق ) ... بهره مند شود ...
لازم به ذکراست نامبرده مدتی است که به درد عشق گرفتار آمده است ... و دارای بیماری لکنت زبان نیز می باشد ...
اگر کسی از او اطلاعی دارد یا او را جایی دیده است در قسمت نظرات به ما اطلاع داده و خانواده ایشان را از غم هجران در آورند ...
HERE
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |

یه روز شاملو بهم گفت , احمد رو می گم : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند , رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ...
و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند ...
سکوت سرشار از سخنان نا گفته ست , از حرکات نا کرده ...
اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده ...
در این سکوت حقیقت ما نهفتست ... حقیقت ... تو و من ...

ساعت 7:10 بعد از ظهر روز دوشنبه 9 اریبهشت 2567 (1387) , هوای شهرمن شدیدا بارونیه و به هیچ وجه قصد بند اومدن رو نداره , چه آب و هوای عجیبی ...! یه احساس خوبه خیلی بدی دارم , اهنگ دو پنجره گوگوش از اسپیکرهای کامپیوترم داره تو اتاقم پخش میشه و جزوه ها و کاغذ های پخش شده وسط اتاقم بهم میگن که امتحاناتت نزدیکه احمق و تو هنوز ... نکنه این ترم آخری هم میخوای جزای ندونم کاری های تو رو من بدم ...(دلم می گفت )... تا کی می خوای با خودت ... ؟
با خودم چی ؟ برو گمشو ...
تمام پوستر های رو در و دیوار اتاقم دارن به من نگاه می کنن , به چی زل زدین لعنتی ها , چگوآرا لعنتی , ببند نیشتو , به چی داری می خندی ... تو که جای من نیستی ...
من خیلی احمق بودم این مسأله از همون روز اول جوابش روشن بود ... اما بازم یه بچه بود که با احساس بچه گونش و از ترس بی حرمتی به انسان , به خدا , به عشق سلام کرد ... اون بچه من بودم ... یه بچه از دیار دور ...
یه روز می رم به دیار خودم ... با همون قایقی که سهراب رفت ... پشت دریا ...
حتی فرصت نشد یه بار ... یه بار ...
پنجره های بارونی همه جا رو برام تار کرده ... حتی آینده رو ...
چشام , صورتمو شستن ... پاک ... پاک تر از تمامی پاکی های دنیا ... خودمو تو آینه کوچیک توی اتاقم دیدم ... ترانه فرهاد . ... .... ......... ..................
..........................
می بینم صورتمو تو آینه ..........
.... با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟......؟
.............. اون به من یا من به اون خیره شدم ؟
باورم نمیشه هر چی می بینم.............................
............................. چشامو یه لحظه رو هم می ذ ارم به خودم میگم كه این صورتكه ...................................
............................................ می تونم از صورتم برش دارم می كشم دستمو روی صورتم ..........................................
...............................................هر چی باید بدونم دستم میگه منو تو آینه نشون می ده........................................................
............................................ میگه این تویی نه هیچ كس دیگه جای پاهای تموم قصه ها......................................................... .................................................... رنگ غربت تو تموم لحظه ها مونده روی صورتت تا بدونی...................................................... ................................................ حالا امروز چی ازت مونده به جا آینه میگه تو همونی كه یه روز ................................................. .................................... میخواستی خورشید رو با دست بگیری ولی امروز شهر شب خونه ات شده ........................................ ......................................... داری بی صدا تو قلبت می میری میشكنم آینه رو تا دوباره................................................... ......................................... نخواد از گذشته ها حرف بزنه آینه میشكنه هزار تیكه میشه .................................... ...................................اما باز تو هر تیكه اش عكس منه عكسها با دهن كجی بهم میگن ............................. ............................... چشم امید رو ببر از آسمون روزها با همدیگه فرقی ندارن ..................... ............... بوی كهنگی میدن تمومشون
...
|
|
| |
|
|
| |
|
|
| |

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افروز که از سرو کنی آزادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را
رام شو تا بدهد طالع فرخ دادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که در بند توام آزادم
(حافظ )
امروز داشتم به این فکر می کردم که حافظ تو چه حس و حالی بوده وقتی داشته این شعر رو می گفته ... اگه می دونست تو همین سرزمینی که حافظ ها با اشک دل , شب زنده داریها و خون جگرشون عاشق می شدن , یه روزی راه و رسم عشق و عاشقی عوض میشه و میشه این چیزی که ما این روز ها میبینیم , اونوقت چیکار می کرد ؟ هر چند که ...
|
|
| |
|
|
|
|