تبليغاتX
eYe SHoT

 

 ... اولش ...

 فکر کردم داره از عشق میگه ... اما ...

 .......... وقتی با دقت بیشتری نگاه کردم ...

 .................... دیدم داره روی قبر یه مرده , اسفند دود می کنه ...!!!!!

...؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 2:51 AM  توسط M  | 

 

 

نامبرده مدتی ا ست که از خانه خارج شده و تا کنون مراجعه نکرده است ...

خیلیها دنبالشن , ولی هنوز هیچکسی پیداش نکرده ... و از اونجایی که ایشون در یک خانواده مرفه زندگی می کنه تا کنون خیلی ها خواستن که خودشونو به جای اون جا بزنن ... که بعضی هاشونم تا یه جایی موفق بودن ولی نتونستن کاری از پیش ببرن ...

از یابنده خوش شانس و محترم تقاضا می شود که با ما تماس حاصل نماید و از جایزه نفیسی که برای او در نظر گرفته ایم ( یک دست غم عشق ) ... بهره مند شود ...

لازم به ذکراست نامبرده مدتی است که به درد عشق گرفتار آمده است ... و دارای بیماری لکنت زبان نیز می باشد ...

اگر کسی از او اطلاعی دارد یا او را جایی دیده است در قسمت نظرات به ما اطلاع داده و خانواده ایشان را از غم هجران در آورند ...

 

HERE


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:16 AM  توسط M  | 


یه روز شاملو بهم گفت , احمد رو می گم  : دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند , رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ...

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند ...

سکوت سرشار از سخنان نا گفته ست , از حرکات نا کرده ...

اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده ...

در این سکوت حقیقت ما نهفتست ... حقیقت ... تو و من ...


ساعت 7:10 بعد از ظهر روز دوشنبه 9 اریبهشت 2567 (1387) , هوای شهرمن شدیدا بارونیه و به هیچ وجه قصد بند اومدن رو نداره , چه آب و هوای عجیبی ...!  یه احساس خوبه خیلی بدی دارم , اهنگ دو پنجره گوگوش از اسپیکرهای کامپیوترم داره تو اتاقم پخش میشه و جزوه ها و کاغذ های پخش شده وسط اتاقم بهم میگن که امتحاناتت نزدیکه احمق و تو هنوز ... نکنه این ترم آخری هم میخوای جزای ندونم کاری های تو رو من بدم ...(دلم می گفت )... تا کی می خوای با خودت ... ؟

 با خودم چی ؟ برو گمشو ...

تمام پوستر های رو در و دیوار اتاقم دارن به من نگاه می کنن , به چی زل زدین لعنتی ها , چگوآرا لعنتی , ببند نیشتو , به چی داری می خندی ... تو که جای من نیستی ...

من خیلی احمق بودم این مسأله از همون روز اول جوابش روشن بود ... اما بازم یه بچه بود که با احساس بچه گونش و از ترس بی حرمتی به انسان , به خدا , به عشق سلام کرد ... اون بچه من بودم ... یه بچه از دیار دور ...

یه روز می رم به دیار خودم ... با همون قایقی که سهراب رفت ... پشت دریا ...

حتی فرصت نشد یه بار ... یه بار ...

پنجره های بارونی همه جا رو برام تار کرده ... حتی آینده رو ...

 چشام , صورتمو شستن ... پاک ... پاک تر از تمامی پاکی های دنیا ... خودمو تو آینه کوچیک توی اتاقم دیدم ...  ترانه فرهاد 

.

...

....

.........

..................

..........................

 می بینم صورتمو تو آینه ..........

  .... با لبی خسته می پرسم از خودم

 این غریبه کیه از من چی می خواد ؟......؟

 .............. اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

 باورم نمیشه هر چی می بینم.............................   

  ............................. چشامو یه لحظه رو هم می ذ ارم 
  به خودم میگم كه این صورتكه  ...................................

 ............................................ می تونم از صورتم برش دارم 
 می كشم دستمو روی صورتم  ..........................................

 ...............................................هر چی باید بدونم دستم میگه 
منو تو آینه نشون می ده........................................................

 ............................................ میگه این تویی نه هیچ كس دیگه 
جای پاهای تموم قصه ها.........................................................
 .................................................... رنگ غربت تو تموم لحظه ها 
 مونده روی صورتت تا بدونی......................................................  
 ................................................ حالا امروز چی ازت مونده به جا  
 آینه میگه تو همونی كه یه روز ................................................. 
 .................................... میخواستی خورشید رو با دست بگیری 
 ولی امروز شهر شب خونه ات شده ........................................
 ......................................... داری بی صدا تو قلبت می میری 
میشكنم آینه رو تا دوباره...................................................
 ......................................... نخواد از گذشته ها حرف بزنه 
 آینه میشكنه هزار تیكه میشه  .................................... 
...................................اما باز تو هر تیكه اش عكس منه
عكسها با دهن كجی بهم میگن .............................
............................... چشم امید رو ببر از آسمون 
روزها با همدیگه فرقی ندارن .....................
............... بوی كهنگی میدن تمومشون

  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 9:59 PM  توسط M  | 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد بر افروز که از سرو کنی آزادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را

رام شو تا بدهد طالع فرخ دادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم

 (حافظ )

 

امروز داشتم به این فکر می کردم که حافظ تو چه حس و حالی بوده وقتی داشته این شعر رو می گفته ... اگه می دونست تو همین سرزمینی که حافظ ها با اشک دل , شب زنده داریها و خون جگرشون عاشق می شدن , یه روزی راه و رسم  عشق و عاشقی عوض میشه و میشه این چیزی که ما این روز ها میبینیم , اونوقت چیکار می کرد ؟ هر چند که ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 2:29 PM  توسط M  | 

 

بهم گفت می دونی راز یه چوپان خوب و موفق بودن چیه ... ؟!

اینکه اگه خودت گرسنه بمونی ایرادی نداره ...

ولی هیچ وقت نذار که سگت گرسنه بمونه و بهش سخت بگذره ...!

اگه فقط یه لقمه غذا برات مونده ,  اونو بده به سگت !!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 10:14 AM  توسط M  | 

من اونروز متوجه منظورش نشدم , چشمهاش خبر از تجربه های گران راه های دراز رو می داد ...

بهم گفت همیشه تو سفر های طولانی بدون زاپاس نباش ... هیچ وقت به این لاستیکهای پر زرق و برق و نو اعتماد نکن ... حتی اگه از مارک معتبری باشه ...

احتمال اینکه وسط راه تنهات بذاره ... خیلی زیاده ... خیلی زیاد ...

اصلا متوجه منظورش نشدم ... !!!!!

 چون اصلا سفری تو کار نبود ...

 من فقط تصمیم به ازدواج گرفته بودم ...

!!! ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت 1:36 AM  توسط M  | 

چشمها شروع کردند , (او) گفت : من نبودم ... من تنها نبودم ...

فقط چند قدم بود , فقط چند جمله بود , فقط یک هدف بود ! ...(|) ... !...( احساسها متفاوت )...

 ... شروع همین بود ... شروع همین بود ... (او) گفت ...


 

نگاه ها و التماس ها , خواهش های بی حد دستهایی که برای اولین بار لمس می کنند ( اوج حس لامسه ) ... اما چندمین بار ... (خودش گفت)...اولین و آخرین بار ... اولین و آخرین بار ... اولین ... چندمین ...

 

آرزوها یک طرف بود و هدف تنها طرف دیگر ... تنها ... آرزو , هدف ...؟!!!!! ... هدف , هدف ... ؟!!!!!...پوچ ...

تنفر از حریم و پوشش ... ( تماس )

بدون پوشش , بدون حریم , لحظه تولد بود ... ( لحظه فراموشی ) ...

لحظه ای که عقل به ارزنی نمی ارزد ... حرفش خریدار ندارد ... مانند ( . ) ...

سکوت و تاریکی , دشمن قدیمی , بهترین دوستان ... مانند یک قبر روی شعله های آتش ...

موسیقی نفس نفس زدن و ضربان قلب , با سکوت مبارزه می کرد ... اما سکوت حکومت می کرد ...

و اوج آسمانها ... اما نه برای پرنده ... اما روی زمین ... اما کوتاه ... چرا ؟! ... اما در خیال ... چرا ؟!...

آغوش ...( نوازش ) ... آرامش و سکوت , مانند لحظه مرگ ; خواب ... اشک ... و نیاز به عشق ... و یک احمق , با گوشهای دراز ...

و روزهای بعد ,  جستجوی چشمها از بین زنان و مردان ... زنان ... مردان ... (عشق 15 سانتی ) ...

دگرگونی جنس قلب و احساس ... ریختن ترس ... و امتداد گناه ... تداوم لذت ... غرق در پوچی ... (عشق 20 سانتی ) ...

(عشق 10 سانتی ) ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 1:34 AM  توسط M  | 

 

انگار یکی بهم گفت نوبته تو شده ,یادمه که با درد شروع شد , با یک احساس داغ , با صدای نفس نفس زدن ,  یا دمه تو یه جای گرم و نرم و تاریک بودم البته برای یه مدت کوتاه , همه چیز به موقع و سر جاش بود , برای خودم فرمانروایی می کردم ... فرمانروایی ... احساس کردم قلمرو بزرگتری میخوام ... ولی همه چیز با درد توام بود  ...  یادمه وقتی خواستم وارد قلمرو بزرگتر بشم یکی تو گوشم زمزمه کرد :  ( همینی که هستی بمون ) ...من فقط حق تکامل داشتم , اصل و ذات من یه امانت بود , اما من اختیار کامل داشتم ... این جمله همیشه تو گوشم بود ( خودتو پست و حقیر نکن یادت نره از کجا اومدی ... در غیر این صورت تو لیاقت بخشش رو نداری ... )...

وارد قلمرو بزرگتری شده بودم , با موجودات عجیب و غریب , انگار منم برای اونا عجیب و غریب بودم ... کم کم زبونشونو یاد گرفتم با کمک یکی دیگه ... اما با صدای ساعت در صبح یه روز باید و نباید ها شروع شد ... قانون ... من نا خواسته پا به این دنیا گذاشته بودم ولی اونا منو مجبور کردن که قوانینشونو رعایت کنم , بدون اینکه نظر منم بپرسن ... یه سری مزخرفات ... که خودشونم به زور رعایت می کردن ... باید و نباید ها آزارم میداد , توی اون دوران یه سری کارها بد بود ... یعنی اینطوری صداش میکردن ... جیز ... 

یک احساس ضعف دائمی همیشه با من بود , همیشه دنبال یه الگو بودم , همیشه دنبال یکی میگشتم که بهش تکیه کنم , که تموم خوبی ها و بدی هارو به اون نسبت بدم , یه قادر مطلق  ...  من با این احساس ضعف زاده شدم ... شاید ستاره ها باعثش بودن ... توی همین فکرا بودم که یه کلمه ای به گوشم خورد , خدا , این اسم رو قبلا هم شنیده بودم , ولی آخرش نفهمیدم به چی میگن خدا , تنوع خدایان فراوان بود و بندگان احمق ... و راههای رسیدن به خدا تا دلت بخواد ... من  , چه کاری می تونستم بکنم جز تشویق , لبخند زدن و سر تکون دادن , اینو از بقیه یاد گرفتم ... مثل یه تماشاچی احمق .

جایی که رفته بودم بوی کهنگی می داد یه غرور کهن داشت , اما فقط کهن بود ...و کهنه ... یادمه یکی جلومو گرفت و گفت بگو ببینم الان چی داری ؟ ... ولی من واقعا چیزی نداشتم , دست کردم تو جیبهامو تهشو کشیدم بیرون , حتی شناسناممو موش خورده بود ...

تو این دنیای جدید , جای خالیه یک چیز رو بد جوری احساس می کردم ... اعتقادات ... این کلمه برای بعضی ها اصلا مفهومی نداشت ... کالایی که هیچ خریداری نداشت ... همه دنبا یه زندگی راحت بودن , و زندگی راحت تعریف شده بود در پول و زن , هر کدام به توان چند , البته که سلیقه ها مختلفن ... و زندگی برای یه زن تعریف شده بود در احساس امنیت , با چاشنی حسادت و حسادت و حسادت ... اما این حسادت همیشه بین خودشون بود هیچوقت ندیدم که یه زن به یه مرد حسادت کنه , از بقیه هم پرسیدم اونها هم ندیده بودن ... اما من همیشه اشتباها فکر می کردم زنها دنبال احساساتن تو زندگی ... ومن هیچوقت نتونستم یه بادی گارد خوب باشم ...

من قبل از اینکه به باغ وحش برم همه ی حیوونا رو دیده بودم , توی همون شهر  کوچیک خودم  ...بعضیها برای رسیدن به منافعشون برادر خودشونو می کشتن , بعضیها هم برای اینکه یه عده دیگه به منفعتی برسن برادر خودشونو می کشتن ... فقط راه میرفتنو نفس می کشیدن ... می خوردن ... یا کشتن جسم یا کشتن روح , حداقل برای من که فرقی نمی کرد ... آدمهایی که همش برای جیب همدیگه از خودشون دور میشدن , تبدیل به یه شخصیت دیگه میشدن ... تا بلکه پذیرش بشن ... آدمهایی که با چشمشون زندگی می کردن ... غذا می خوردن , نفس می کشیدن , راه می رفتن , قضاوت می کردن... قضاوت ... وتولید مثل از سرگرمیهای بزرگشون بود ...وعقل با برچسب فروشی , توی ویترین بود ... پول و شهوت , از بزرگترین فرمانروایان در این دنیای جدید بودن ... و بی رحم ... اما فقط پول . شهوت مثل یه ساعت کوکی خراب بود که بعضی وقتها واسه خودش زنگ میزد ... مردم برای خودشون سرگرمیهایی ساخته بودن از چیزهایی که وجود خارجی نداشتن ...

کم کم فهمیدم که به چه آدمهایی میگن , موفق , یا باید چشمهاتو ببندی و گوشاتو بگیری که خیلی چیزهارو نبینی و نشنوی یا مثل خیلی ها بدون این کار هم  , نه ببینی و نه بشنوی ... این یکی از راز های موفقیته , مثل یه توله سگ وفادار به صاحبش ... خوب بشینی درستو بخونیو آقا دکتر بشی بعد دیگه  همه چی سر جاشه ...  البته بازم به خودت بستگی داره , کلی هم سوت و کف میکننت اون موقع اگه دماغ فیل هم روی صورتت باشه زن مورد علاقت تو جیبته ,  البته این یجور سناریوست , چون اینجوری پیش دوستاشون کم نمیارن , اصلا هم مهم نیست که اسم رئیس جمهور کشورشو ندونه ... یا اینکه یادش رفته باشه صادره از کجاست ...فقط یه لبخند احتیاج داری با یکم تغییر لهجه بقیش دسره ...آماده ... بفرمائید ... نوش جان ... گوارای وجود ... دلبستگیها زیادن ولی ابعاد دل کوچیکه , بعضی از دلبستگیها ی غریب آشنای قدیمی من بودن ... 

عشق , چیزی که همیشه با من همراه بوده و از قدرتش می ترسیدم , چون نماینده قدرت مطلق بود , اما یک حس خصوصی , برای بعضی ها ... خیلی ها به نام عشق بزرگترین گناهان رو کردن و کلی هم سوت و کف شدن و پله های ترقی رو یک شبه طی کردن , خیلی ها هم به نام عشق  , مردن ... و بعد از خاکسپاری فراموش شدن ...

... و زن ... یادمه یکی از دوستام فقط به خاطر اینکه زن مورد علاقشو با یه مرد دیگه ای دیده بود خودکشی کرد , ولی اتفاق خاصی تو زندگی اون زن نیفتاد و خوشبخت تر از همیشه به زندگی خودش ادامه داد , مثل گربه ای که اطراف یه رستوران بزرگ تو راهی زندگی میکنه ... ولی همین اتفاق برای یکی دیگه افتاد , اما اون بدون هیچ فکری , بدون هیچ دردی , به سراغ یه زن دیگه رفت ... و بعد از یه مدت کوتاهی اون زن مورد علاقش از روی حسادت دوباره به اون پیوست , و با وجود حضور یک زن دیگه هیچ وقت اونو ترک نکرد ... تا آخر عمرش ... اون یه روز تو گوش من آروم گفت این یه راز با ارزشه ... اون هیچوقت نباید بفهمه که چقدر دوسش داری , چون در این صورت تنهات میذاره ... اونو رها کن , اگه سهم تو باشه خودش بر می گرده ... هیچ مردی , هیچ وقت نمی تونه بگه که یه زن رو خوب میشناسه , حتی اگه یه عمر باهاش زندگی کرده باشه ... اما من زیاد متوجه حرفاش نشدم , این احساس یه ارث بود برای من ...

یک احمق دیگه هم فقط همینو گفت : عمری دگر بباید بعد از فراق ما را  /  کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ...

و بعد ها این رو هم اضافه کرد و به خود من گفت , و ازم خواهش کرد که به اون زن بگم ...

( بدون که دوستت دارم

هر جا که بری , هر چقدر که دور بشی  ...

همیشه با توام

تو راست می گفتی , نمیدونم اگه زندگی بهتر از مرگه ...

ولی عشق بهتر از دوتاشون بود

...

چهره ام در ازای چشمهایت , چشمهایم در ازای پدیدار شدن چهره ات

و قلبهای بی ریای حقیقی در این چهره ها , آرامش را به پا میدارند

آنجا که بتوانیم نیمه گمشده خود را باز یابیم

نیمه ای عاری از ارتفاع , نیمه ای عاری از پهنا

اگر چه مرگ یکسان در هم نمی آمیزد

اگر که عشق ما یکی گردد

بدین معناست که عشق من و تو بسان هم است

که هیچ نتواند آن را سست کند و یا بمیراند ...)

... شکست نابود کننده بود , و اختلاف سلیقه ها زیاد ... و حیوانات متنوع ... نمی دونم تا حالا دقت کردی که شعله شمع بعضی وقت ها می لرزه ...

کم کم دلم برای دنیای خودم تنگ شده بود من برای این دنیا نبودم , این دنیاتون ارزونی خودتون ... خسته شدم ...

...

آره تقریبا همش همین بود ...

... خوب عالیجناب , حکم شما برای من چیه ... ؟

اون به اعتقادات من توهین کرد , من نمی خواستم بکشمش  ...

تق تق تق ... حضار محترم لطفا همگی خفه شید , قیام کنید , حکم اعلام میشود : متهم محکوم به مرگ است با تزریق . اگه اعتراضی داری بگو وگرنه ببرینش ...

ولی این منصفانه نیست من به یک وکیل نیاز دارم , من قوانین قضائی شمارو نمی دونم , من اعتراض دارم ... هی با توام ... میشنوی ...  وقتی بچه بودم مادرم بهم گفت تو هرکاری اگه تلاش خودتو بکنی و صداقت داشته باشی پیروزی برای تو ... اما من اینجا بین این عوضیها که می خوان منو بکشن میگم که تو اشتباه می کردی مادر ... مادر تو اشتباه می کردی ...

...

تو دلم با خودم گفتم افسوس که بیهوده فرسوده شدیم ...

... من با این سه نقطه خیلی حال می کنم , تو این سه نقطه به اندازه ی کل کتابهای تاریخ حرف نهفتست

 ...

انگار یکی بهم گفت نوبته تو شده ,یادمه که با درد شروع شد , با یک احساس داغ , با صدای نفس نفس زدن ,  یا دمه تو یه جای گرم و نرم و تاریک بودم البته برای یه مدت کوتاه , همه چیز به موقع و سر جاش بود , برای خودم فرمانروایی می کردم ... فرمانروایی ... احساس کردم قلمرو بزرگتری میخوام ... ولی همه چیز با درد توام بود  ...  یادمه وقتی خواستم وارد قلمرو بزرگتر بشم یکی تو گوشم زمزمه کرد :  ( تو سعی خودتو کردی ) ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 12:33 PM  توسط M  | 

یه روز ازم خواست ببرمش باغ وحش

 

خیلی دوست داشت همه ی حیوونارو ببینه

 

تازه 5 سالش پر شده بود

 

منم قبول کردم

 

 یه لبخندی بهش زدم و بهش گفتم که حاضر بشه تا بریم

 

...

 

حدود دو ساعت دور زدیم

 

خیلی خسته شده بود ... خیلی ...

 

ولی خوشحال بود که تونسته بود همه ی حیوو نا رو ببینه

 

حتی اونایی که فکرشم نمی کرد یه روزی از نزدیک ببینه

 

ولی بین اونا چند تا فرشته خسته رو هم دید ...

 

بهشون سلام کرد اما جوابی نشنید

 

اونا خیلی خسته بودن

 

خیلی

 

...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 7:59 PM  توسط M  | 

می خواستم توی این بخش در مورد نوروز بنویسم  که با یه جستجوی کوچولو تو گو گل یه سایت تقریبا کامل در مورد نوروز به چشمم خورد که همونو براتون لینک می کنم ...


نوروز

اگه یه سرم به این وبلاگ بزنید بد نیست...

اینجا هم یه چندتا عکس خوشگل در مورد نوروز و هفت سین:

 

عکس 1  عکس 2  عکس 3  عکس 4  عکس 5  عکس 6  عکس 7  عکس 8  عکس 9  عکس 10 

عکس 11 عکس 12  عکس 13 عکس 14 عکس 15  عکس 16  عکس 17 عکس 18  عکس 19  عکس 20

 

امیدوارم از کتابهایی که توی بخش کتابهای الکترونیکی (( ebook )) برای دانلود گذاشتم هم خوشتون بیاد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 11:55 PM  توسط M  |